می نویسم برای دخترم در آخرین شب بارداری- قسمت دوم -
خوب برسیم به قسمت های شیرین ماجرا: در تاریخ 26 آذر 92 بود که به علت سرماخوردگی شدید (توی این دوران 3 بار سرما خوردم که یه بارش خیلی شدید بود ) مجبور شدم برم نیشابور پیش مامان و بابام، که ...
یه روز که دراز کشیده بودم و استراحت می کردم یه دفه احساس کردم چند تا حباب کوشولو پایین دلم داره می ترکه شنیده بودم که اولین حرکات نی نی این مدلیه ولی تا اون روز درک نکرده بودم خیلی ذوق زده شده بودم حس خیلی خیلی قشنگی بود آخه از اونجا به بعد بیشتر می تونستم باهات ارتباط برقرار کنم قبل از اون هر وقت می ترسیدم یا نگرانت می شدم فقط باید می رفتم جایی که بتونم صدای قلبت رو چک کنم ولی ازونجا به بعد شما با تکون خوردن هات بهم می فهموندی که مامان من زنده ام و حالم خوبه . خیلی شیرینه خیلی
اینجاس که باید ادای مامان های قدیمی رو دربیارم و بگم تا مادر نشی نمی فهمی که من چی می گم.
یه تقویم داشتم که هفته هامو می شمردم و توش یادداشت می کردم و کارم شده بود روز شماریو نگاه کردن به تقویم . هر هفته که تموم میشد انگار که تو یه مسابقه بزرگ جایزه گرفته باشم و کلی خوشحال می شدم و خدا رو شکر می کردم ولی بازم نگرانی تمومی نداشت چون باید به آخر ماه 7 می رسیدم تا مطمئن باشم که اگه زود به دنیا بیای می تونی نفس بکشی یا نه
حالا بذار از سونوگرافی هایی که توی این مدت رفتم برات بنویسم :
اولین بار رفتم سونوگرافی درمانگاه شهید رجایی تو هفته 6 بودم که دکتر گفت ساک (کیسه) حاملگی دیده شده اما جنینی توش نیست و باید دو هفته دیگه تکرارش کنی من دلم گرم بود و مطمئن بودم که جنین من هنوز خیلی کنجده که دیده نشده ولی هست این برگه سونو رو متاسفانه گمش کردم ببخشید
بار دوم در تاریخ 13 مهر 92 که اینبار قرار بود دیده بشی رفته بودم نیشابور که با مامان نرگس رفتیم سونوگرافی دکتر صدر. اونجا هم دیدمت و هم صدای قلب کوچیکت رو برای اولین بار شنیدم خیلی زیبا بود و می تونم بگم برای یک مادر هیچ ملودی زیباتر از صدای قلب فرزند در رحمش نیست.
دفعه سوم در تاریخ 15 آبان 92 بود که باید برای غربالگری می رفتم سونو اینبار رفتم بیمارستان سینا و دکتر رضایی از دکتر پرسیدم جنسیتش معلوم میشه که گفت حدودا یکی دو هفته دیگه آره و من باید صبر می کردم تا ببینم نی نی توشولوی من دخمله یا پسر
البته به دلیل مشکل بوجود اومده دکتر اریامنش اجازه نداد که زود برم سونو گفت خطرناکه باید به ماه 6 برسی بعد بزارم بری و این شد که من تا ماه 6 هنوز نفهمیده بودم که شما دختری یا پسر
خلاصه دفعه چهارم بالاخره در هفته 22 بودم (تاریخ 26 دی 92)که رفتم سونو دکتر نکویی دل تو دلم نبود ته دلم دوست داشتم تو دختر باشی اما به بابا گفتم به نظرم پسره و بابا محکم گفت نه دختره همین طور که دکتر داشت توضیح می داد بین صحبت هاش گفت:
Sex: female من و بابا به هم یه نگاهی کردیم و زدیم زیر خنده و من با خوشحالی گفتم دختره
دفعه پنجم بازم همونجا رفتم توی تعطیلات نوروز 93 بود و من در هفته 33 بودم (تاریخ 7 فروردین 93 ) که اونجا فهمیدم که شما چرخیدی و سرت رفته توی لگن برای همین بود که راحت تر می تونستم کارهامو انجام بدم و گاهی هم مهمونی برم . یه چیز دیگه هم فهمیدم اینکه توی اون تاریخ وزنت 2 کیلو و 150 گرم بود
دفعه ششم در هفته 37 بودم (تاریخ 13 اردیبهشت 93) دکتر نکویی، چیز جدیدی نبود که بخوام برات بگم
و بالاخره دفعه هفتم و اخرین بار که در هفته 39 بودم و رفتم سونوی دکتر شاهرخ (تاریخ 22 اردیبهشت 93) که توی این اخرین سونو دور سرت 95 م م اندازه استخوان رانت 76 م م و دور شکمت 346 م م بود که مثل اینکه دکترها با این 3 فاکتور وزن جنین رو تخمین می زنن که وزن شما در نهایت 3 کیلو و 600 گرم تخمین زده شد.
یه مطلب دیگه هم اینکه من توی همین ماه 9 دوباره دکترم رو عوض کردم و رفتم پیش خانوم دکتر مژگان گنودی فقط به این دلیل که اگه بتونم طبیعی زایمان کنم دکترم خانوم باشه
همین دیگه و الان من و تو در اخرین شب بارداری به سر می بریم و من هم مشتاقم که ببینمت و از طرفی هم ناراحتم چون خیلی توی این مدت بهت عادت کردم و با خوشی و ناخوشی این دوران زندگی کردم
واما تو رو خبر ندارم که درچه حالی آیا خسته شدی یا نه؟ آیا تو هم دوست داری من و بقیه رو ببینی؟ اصلا آیا یادت می مونه که تو این دوران بهت چی گذشته ؟ اصلا اون تو چه خبره ؟ ای کاش همه یادمون می موند تا بعد ازاینکه به صحبت اومدیم برا مامانامون تعریف کنیم که بهمون چی گذشته
خدایا هزاران بار تو رو سپاس میگم که تا اینجای راه با من قدم زنان اومدی و حتی خیلی جاها واقعا احساس کردم که تو منو روی شونه هات گرفتی تا خستگی راه از تنم بیرون بره . همه این روزها رو به خاطر می سپرم و امیدوارم دخترم یه روزی این مطالب رو بخونه و خوشش بیاد
خدایا بهم لیاقت بده تا مادر خوبی باشم مثل مادر خودم همین


می نویسم برای دخترم در آخرین شب بارداری- قسمت دوم -
